نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه2 هر چي من بهش نصيحت مي کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمي شه
مي گه يا اسم آدم دل نمي شه يا اگر شد ديگه عاقل نمي شه
بهش مي گم جون دلم اين همه دل توي دنياست چرا؟
يک کدوم مثلِ دلِ خراب صاحب مرده ي من
پاپي زنهاي خوشگل نمي شه
چرا از اين همه دل يک کدوم مثلِ تو ديوونه ي زنجيري نيست
يک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمي شه
مي گه يک دل مگه از فولادِ که تو اين دور ُ زمونه چِشِشُ هم بذاره
هيچ چيزي نبينه يا اگر چيزي ديد ، خم به ابروش نياره
مي گه آخه بابا جون اون دل فولادي دست کم دنبال کيف خودشه
ديگه از اشک چشش زير پاش گل نمي شه
مي گه هر سکه مي شه قلب باشه اما هر چي قلب شد ، دل نمي شه
نه ديگه ، نه ديگه نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه
نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 2:43  توسط zarrin
|
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفرهی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچهها
[بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
[فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه]
شوق یک خیز بلند از روی بُتههای نور
برق کفش جفت شده تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بازی الک دولک تو کوچهها
[عشق یک ستاره ساختن با دولک]
نرس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی یک لاله عباسی که خشک شده لای کتاب
[بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
[بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم]
شعر: شهیار قنبری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 1:2  توسط zarrin
|
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرأتم می بخشد
روشنم می دارد .
نیما یوشیج
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:57  توسط zarrin
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 22:7  توسط zarrin
|
خودمم نميدونم چيكار كنم؟
نميدونم كار درستيه يا نه؟
بايد چيكار كنم؟
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:55  توسط zarrin
|
پیامبر اکرم(ص) می فرمایند :
به پنج دلیل کودکان را دوست دارم؛
- اول اینکه با خاک بازی می کنند، چون تکبر ندارند.
- گریه می کنند ، چون گریه کلید بهشت است.
- قهر می کنند و زود آشتی، چون کینه به دل ندارند.
- چیزی را که می سازند زود خراب می کنند، چون به دنیا دلبستگی ندارند.
- خوراکی که دارند می خورند و برای فردا نگه نمی دارند ، چون آرزوهای دراز ندارند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 20:7  توسط zarrin
|
در میکده خدمت کن بی معرکه سلطان باش
فرمان بر ساقی شو، فرمانده دوران باش
در حلقهی میخواران بیکار نباید شد
یا خواجهی فرمانده یا بندهی فرمان باش
گر صحبت یوسف را پیوسته طمع داری
با آینه روشن یا آینه گردان باش
خواهی که به چنگ آری آن زلف مسلسل را
یا سلسله بر گردن یا سلسله جنبان باش
گر باده ننوشیدی شرمندهی ساقی شو
ور عشق نورزیدی از کرده پشیمان باش
چون خنده زند لعلش در در دل دریا ریز
چون گریه کند چشمم آماده طوفان باش
سرچشمهی حیوان را نسبت به لبش کم کن
از عالم حیوانی بیرون رو و انسان باش
گر بر سر کوی او افتد گذرت روزی
نه طالب جنت شو نه مایل رضوان باش
خواهی که فلک گردد گرد خم چوگانت
در عرصهی میدانش گوی خم چوگان باش
اسباب پریشانی جمع است برای من
جمعیت اگر خواهی زان طره پریشان باش
تا آگهیت بخشند از مساله معنی
در کارگه صورت عاشق شو و حیران باش
در عهد ملک غم را از شهر به در کردند
شکرانهی این شادی ساغرکش و خندان باش
شه ناصردین کز دل پیر فلکش گوید
تا مهر درخشان است، آرایش ایوان باش
گر روز فروغی را تاریک نمیخواهی
در خانهی تاریکش خورشید درخشان باش
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 18:34  توسط zarrin
|
هله نوميد نباشی که تو را يار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
واگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها
ره پنهان بنمايد که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر ميش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
چو دم ميش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببينی دم يزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم اين را و اگر نه کرم او
نکشد هيچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سليمان به يکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش
به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند
هله خاموش که بی گفت از اين می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 16:54  توسط zarrin
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 0:13  توسط zarrin
|
کارگر خسته و خاک آلود کنار صندوق صدقه ایستاده بود از جیب جلیقه
کهنه اش سکه ای بیرون آورد تا درون صندوق بیاندازد،ناگاه نوشته روی صندوق را دید
"صدقه عمر را زیاد می کند"
مرد سکه را در جیب گذاشت و به راهش ادامه داد!............
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 14:33  توسط zarrin
|